جمعه به اندازه کافی خودش دلگیر است. تو که رفتی تا ساعت شش سینک پر از ظرف بود. خانه به هم ریخته بود فقط صبحانه خوردم و تا ساعت 6 عصر روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و نقطه هم پایین پایم و کنار میل دراز کشیده بود نه من ناهار خوردم و نه او دست به جعفری ها و کاهوها زد. توی خیالم داشتم این مدت را مرور می کردم یاد آن روزی که حمید پشت موتور شماره تو را به من داد و من زنگ زدم و از همان موقع شروع شد. یاد کوچه برزگر را کردم یاد آن صاحبخانه با کلاسمان توی ولیعصر که تا همین اواخر هر وقت یادش می کردیم با هم قرار می گذاشتیم برویم دیدنش و آخر هم نرفتیم. یاد آن کبابی مختاری ، کوفته تبریزی نزدیک راه آهن، یاد شب های سینما که تا پای پیاده برسیم خانه ساعت 12 نصف شب را هم رد کرده بود. یاد پیترایی توی بزرگمهر ، یاد جمعه بازارهایی که باهم رفتیم ، یاد منیژه فالگیر، یاد اسد و یاد اون مرد یک میلیونی که برای اجاره زنگ میزد ،دشت لاله گچسر ، یاد عروسی زهرا، سفر بندر عباس و اردبیل و  یاد خریدهای یکسانی که می کردیم  یاد سوزن  دوزی هایت، شال های بافتنی  و تابلو درخت بهاری که برایم درست کردی، تو که رفتی بخشی از زندگی من، یخشی از خاطرات من را کندی و با خودت بردی .

آنقدر فکر کردم تا این که دیدم نقطه روی سرامیک ها ولو شده ترسیدم فکر کردم مریض شده و دارد می میرد .   اگر نقطه نبود همان طور توی افکارم مانده بودم اما بلند که شدم و ظرف ها را شستم و خانه را مرتب کردم  و چیزی سر هم بندی کردم تا گرسنگی را رفع کنم . دیدم نقطه هم دارد جعفری هایی را که تو آورده بودی به دندان می کشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 15:53  توسط منجوق  | 

 خواب دیدم دانشجوی  دانشگاه شهید بهشتی هستم. رفتم برای مشاوره . مشاور یک ملوان جوان بود که پشت میزی در سالن دانشگاه تهران نشسته بود . درباره خلاقیت مشاوره داد و گفت:

حق مشاوره می شود 90 هزار تومان.

گفتم دکتر اینجا دانشگاه است و باید دانشجویی حساب کنی.

پرسید به تو چقدر گفته اند؟

گفتم 600 یا 700 تومان .

گفت: این نرخش نیست .

گفتم : ولی قیمتی که تو می گویی  حتی وقتی آدم خواب نباشد هم گران است  تو بیداری اکثر حق مشاوره ها 50 یا 60 هزار تومان است. اگر می دانستم این قدر گران است در بیداری می رفتم مشاوره تازه کلی هم حق انتخاب داشتم.

گفت: برو از هرکس می خواهی قیمتش را بپرس من باید بروم

رفتم از دربان بیمارستان مصطف.ی خم.ینی  بپرسم. توی دالان درازی با کلی مهمان نشسته بود سر سفره افطار .

گفتم: سلام خسته نباشید

دربان داشت لقمه اش را می جوید. زنی  از میان مهمان ها که گرما بی حالش کرده بود لقمه اش را قورت داد و  رو به من گفت: ساغ اول(ممنون )، معصومه چوخ تررمشده ( معصومه خیلی عرق کرده بود) . 

جای گلنار خالی بود فهمیدم گلنار خیلی وقت است که مرده و من خبردار نشده ام. برگشتم پیش دکتر . دکتر توی یک خیابان که یک طرفش دیوار و طرف دیگرش فنس بود پراید سفیدش را روشن کرده بود و دورش می چرخید و توی دستش یک روبان سیاه مچاله بود. خیابان را می شناختم اما نمی دانستم اسمش چیست. رفتم تا کوجه بچگی ها و پروین و لیلا را دیدم با اینکه پروین شش سال از لیلا بزرگتر بود اما هر دو هم سن من و 10 ساله بودند.  رفتم اتاق پروین نور از توی پنجره می تابید مادر پروین توی آشپزخانه بود رو به فبله ایستادم  و در حالی که قلپ قلپ از توی بطری آب می خوردم  از پروین پرسیدم : زیبای خفته هنوز بیدار نشده؟

حالا هر کس جراتش را دارد این خواب را تعبیر کند . در ضمن شام سنگین و مکروه هم نخورده بودم گفته باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:2  توسط منجوق  | 

 بعد از این که مزدک به دست انوشیروان کشته شد ، خرمه همسر مزدک  به ری رفت و تبلیغ دین شوهرش را کرد به این دلیل آنها را خرم دین می نامند. از احوال خرم دینان آن  است که هر گاه جمع شوند بر کشته شدن ابومسلم دریغ خورند و لعنت کنند کشنده او را و صلوات فرستند بر مهدی بن فیروز ، پسر فاطمه ، دختر ابومسلم که او را کودک دانا و به عربی فتی العلم نام نهاده اند. بعد از کشته شدن ابو مسلم دوست او سینباد از نیشابور خروج کرد و به ری آمد و  مزدکیان و رافضیان را به دور خود جمع کرد که ابومسلم کشته نشده  و زمانی که منصور قصد کشتن او را کرد او  نام خدا را برده و تبدیل به کبوتری سفید شده و از دست منصور پرواز کرده و اکنون در حصاری است از مس و با مهدی و مزدک نشسته و با هم قیام خواهند کرد و ابومسلم مقدمه سپاه خواهد بود و مزدک وزیر ، و اینک پیک و نامه ابومسلم نزد من است. رافضیان نام مهدی را شنیدند و مزدکیان نام مزدک  به دور او جمع شدند . سینباد در خلوت خود با گبران میگفت: « دولت عرب شد ، که من در کتابی از ساسانیان یافته ام و من بازنگردم تا کعبه را ویران کنم که او را بدل آفتاب برپای کرده اند و ما همچنان قبله خویش آفتاب کنیم، چنانکه در قدیم بوده است.» و با خرم دینان می گفت« مزدک شاعی شده و مر شما را می فرماید که با شاعیان دست یکی کنید» و با هر گروه همین را می گفت و هفت سال این سه گروه را با هم نگاه داشت و با منصور جنگید و بعد از هفت سال کشته شد و آن جمع پراکنده شد و هر کس به خانه های خود بازگشت و به این ترتیب مذهب خرم دینی و گبری و شاعی با هم آمیخته شد. 

 از کتاب سیرالملوک نوشته نظام الملک در سال 484 قمری

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 18:23  توسط منجوق  | 

این یکی از عکس های جدید بچه ام  در حال چرت بعد از ظهر است که کف پاهایش را به دیوار می چسباند که خنک تر است.

اولین عکسی که از این بچه گرفتم کنار موس کامپیوتر بود تا اندازه اولیه اش یادم باشد حالا که بزرگ شده اولین سیمی را که این بچه جوید سیم همان موس بود 

 

 به نظر شما ال جی این تصویر را برای تبلیغاتش قبول می کند؟ و الان بچه ام تقریبا 5 برابر این موس است . برای همین هم زورش رسید و رقیب را از میدان به در کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 15:24  توسط منجوق  | 

ما به همین درد مبتلا شدیم. یک سی دی مفت نرم افزار دستمان رسید و ما همه نرم افزارها را ریختیم توی کامپیوتر از جمله نرم افزاری که کوکی ها را پاک می کند با خودمان گفتیم این همه کلوچه شیرین بد است بهتر که پاکشان کنیم . و پاک شدند جالا به هیچ وبلاگی دسترسی نداریم و فقط صفحه مدیریت را می توانیم باز کنیم و مانده ایم چه گلی به سرمان بمالیم . اولیای امور راهنمایی بفرمایید ما چه کنیم؟ برنامه را حذف کردیم اما مشکل همچنان باقی است.

-------

مشکل بلاگفایی ها  رفع شد مانده بلاگ اسکای

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 14:57  توسط منجوق  |