X
تبلیغات
کاغذ پاره های من

کاغذ پاره های من

بچه ام نقطه

ما بچه دار شدیم رفت پی کارش . این قدر آمدند توی این فضای مجازی راجع به بچه و بچهدار شدن گفتند و گفتند که تیر غیب به من خورد و بچه دار شدم . می پرسید چطورشد؟  خب شما اصلا فکر نکنید که یک نفر حتما باید شوهر داشته باشد یا برود یک کارهایی بکند و یابرود از بهزیستی بچه بیاورد و یا از عشق بچه برود دکتر و بچه دار شود. این جماعت پزشک را دست کم نگیرید که بدون اینها هم آدم را بچه دار می کنند. حتی اگر خانم باشند . بچه دار شدن من هم بر می گردد به این خانم زی زی  که ما را بردند جمهوری که برای تبلتشان کیف بخرند آنوقت از پاساژ که آمدیم بیرون همان کنار ما را بچهدار کردند . بعد هم این بچه را انداختند روی سر ما و تا امروز هم هیچ خبری از ما  و بچه نگرفته اند. البته باید بگویم که من عاشق این بچه شده ام و کدام مادری است که عاشق بچه اش نباشد. خانم زی زی حتی در نام گذاری بچه هم مشارکت ننمودند این شد که من تا امروز بیشتر بچه صدایش می کنم  البته چون هنوز اندازه یک نقطه است بیشتر نقطه صدایش می زنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2014/4/21ساعت 20:54  توسط منجوق  | 

سال نو مبارك

اين آخرين مطلب من در سال 92 است. آرزو مي كنم سالي پر از خير و بركت و شادي را آغاز كنيد و  با سال 92 با دل خوش خداحافظي كنيد.
و اگر مي خواهيد  ببينيد من چه شكلي هستم تشريف ببريد ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2014/3/19ساعت 11:25  توسط منجوق  | 

سررسيد

ديروز سر رسيد سال 93 را گرفتم اولين چيزهايي كه لابه لاي ورق هايش گذاشتم اينها بودند:

كارت عضويت نظام مهندسي، كارت تبريك سال نو ، يك كپي از استعفا نامه چهار صفحه ايم از شركت 

+ نوشته شده در  2014/3/18ساعت 12:25  توسط منجوق  | 

راز چشمها

به من گفت: تنهايي توي چشمهايت موج ميزند

درسكوت  به او لبخند زدم .چون  او راز چشمها را نمي دانست

قبل تر ها كسي به من گفته بود : در چشمهايت شيطنتي كودكانه است و من ديده بودم كه او چگونه از تير چراغ برق بالا رفته بود تا گنجشك ها را بترساند.

قبل ترها دختركي سرخ پوش به من گفته بود: چشمهايت پر از  شه.وت است و من ديده بودم كه چگونه شب ها رژ لب سرخ بر لب هايش مي زند و در بستر تنهايي خود مي خزد.

قبل ترها كسي به من گفته بود : از چشمهايت معلوم است كه خيلي بدجنسي. و من ديده بودم كه چگونه با وعده هاي دروغين مشتريان گول.د كو.ئستي خود را پرزنت مي كند.

قبل ترها  معلمي به من گفت از چشمهايت معلوم است كه خيلي مهرباني و من قبل از آن هميشه انديشيده بودم او مهربانترين معلم دنياست.

قبل تر ها توي دانشگاهي استادي به من گفت: تيزهوشي از چشمهايت مي بارد و قبل از آن من هميشه انديشيده بودم او تيزهوشترين استاد تمام دنياست

قبل ترها همكاري به من گفته بود عينك نزن زيبايي چشمهايت پنهان مي شود و قبل از او من هميشه انديشيده بودم كه او زيباترين چشم ها را دارد.

قبل تر ها مادرم گفته بود: از چشمهايت معلوم است كه تو براي مادرت دختر دلسوزي هستي و قبل از او من هميشه فكر كرده بودم مادر من دلسوزترين مادر دنياست

و من هر وقت دلم براي مادر تنگ  مي شود به صورت برادرم نگاه مي كنم و چشمهاي مادر را مي بينم كه از وراي صورت برادرم مرا نگاه مي كند و شنيدم كه برادرم گفته: هربار مي خواهم چشمهاي مادر را به ياد بياورم به صورت خواهرم نگاه مي كنم



+ نوشته شده در  2014/3/16ساعت 17:1  توسط منجوق  | 

ژيارجون

اين روزها عليرغم پر بودن وقتم كه به خانه تكاني و جمع و جور كردن كارهاي نيمه كاره طول سال مي گذرد و حتي براي غذا درست كردن هم وقت كم دارم كار اغلب شب هايم اين است كه 16 پله را بروم بالا خانه همسايه كردم و با ژيار پسرك تقريبا 4 ساله بازي كنم. پدرومادرش بر سر مشكلات مالي با هم اختلاف دارند و به قول زن كه مي گويد اگر خانواده اش از او حمايت مي كردند و دادگاه بچه را به او ميداد يك ثانيه هم اين زندگي را ادامه نميداد. حالا قرار شده مدتي مرد برود خانه اقوام و زن در نبود او تمدد اعصاب كند چون آن ها بهم كه ميرسند دعوا و مرافعه راه مي اندازند و اين وسط ژيار هم قرباني ميشود. ژيار كم خوني هم دارد. دكتر گفته با تغذيه خوب ميشود. اما  به نظر من كافي نيست. به مادرش مي گويم ببرش پارك ببرش بيرون اما زن چنان شكسته كه حوصله از خانه بيرون رفتن را ندارد. ژيار اوايل ساكت بود حرف نميزد. چند باري كه دست مادروبچه را گرفتم و رفتيم توي خيابان گشت زديم بچه زبانش باز شده و حالا هر وقت برويم بيرون با صداي بلند براي خودش شعرمي خواند. و خودش را ژيارجون صدا ميزند. خيلي از شبها آنقدر مادرش را كلافه ميكند كه برو و خاله را بياور بالا كه زن ميايد پشت در و مي گويد تو را خدا بيا بالا فقط تو را مي خواهد . يا چندباري تا پشت در آمده و كفش هاي مهمان را كه پشت در ديده بي در زدن برگشته به خانه اشان و پكر نشسته و به مادرش گفته برو با مهمان هاي خاله دعوا كن كه چرا آمده اند. اوايل زبانش را نمي فهميدم اول اينكه بچه است و دوم اينكه يك كلمه هم فارسي حرف نميزند. اما حالا تك و توك كلمات كرديش را متوجه ميشوم. اينكه مي روم خانه اشان زودي مي گويد . دانيش يعني بشين. بيا مالكمان يعني بيا به خانه ما. و چند تا كلمه ديگر و هنوز هم مدام بايد از مادرش بپرسم چه مي گويد. اما ژيار همه فارسي مرا متوجه ميشود. اما نمي تواند فارسي حرف بزند. اوايل برايم خانه سازي هايش را مي آورد. فشار زندگي در بازي هاي بچه هم نمودار شده از بس مادرش از مستاجري ناليده بود. طفلك همه اش به فكر ساختن خانه است. به مادرش گفتم برايش دفتر نقاشي بگيرد شايد بچه فكرش متوجه چيز ديگري بشود.. اما تنها چيزي كه ميكشد خانه براي مادرش است و جديدا براي من هم يك خانه با لامپ كشيده بود. هرچند از نظر جسمي ضعيف است اما حالا  فكر ديگري به ذهنم رسيده مي روم و با او كشتي ميگيرم و قلقلكش ميدهم و دستهايش را مي گيرم و مي چرخانمش تا حدي كه سرش گيج برود. خودم در بچگي عاشق همين بازي بودم . حالا او هم خيلي خوشش آمده . شايد به اين وسيله ذهنش متوجه بچگي خودش بشود. چهارشنبه كه كليد را انداختم توي در و چرخاندمش. صداي چرخيدن كليد توي راه پله پيچيد. قدمهاي كوچكي بالاي سرم شروع به دويدن كرد و در طبقه بالا باز شد و ژيار با صداي بلندي داد زد: خاله . جواب دادم :جانم و بعد او يك جمله به كردي گفت كه بازهم من متوجه نشدم. مادرش آمد و بردش داخل . حس خوبي بود برايم توي اين 10 سال زندگي تنهايي اينكه يك پسر بچه منتظر آمدن تو به خانه باشد و در را باز كند و صدايت بزند.
گذشته از آن بازي با او مرا خسته مي كند آنهم با اين همه كار . خيلي هم از سروكله زدن با بچه ها لذت نمي برم. اهل دل بستن  هاي موقت هم نيستم. يعني اگر بدانم يك نفر به زودي خواهد رفت دريچه هاي قلبم را به شدت مي بندم تا بعد از رفتنش اذيت نشوم. اما اينكه هر روز به او سر ميزنم مرا به اين فكر انداخته كه ما آدمها هر چه هم احساسي به هم نداشته باشيم اما انگار نوعي احساس مسووليت نسبت به همنوع داريم براي كمك كردن. يك ماه ديگر ژيار با خانواده اش بر مي گردد به ديارشان و به احتمال زياد ديگر هيچوقت همديگر را نبينيم . اما انگار نيرويي مرا مي كشد بالا تا در همين مدت كم اميد به زندگي را به اين كودك بدهم آن هم زماني كه پدرومادرش نمي توانند از پس وظيفه خود برايند فقط به خاطر اوضاع مزخرف اقتصادي اين روزها. چون آنها نمي توانند حماسه بيافرينند.

+ نوشته شده در  2014/3/15ساعت 11:21  توسط منجوق  | 

مطالب قدیمی‌تر