شب انباری را که مرتب می کردم رسیدم به بسته نامه ها  اولین و آخرین نامه اش لای نامه ها بود . نامه را در دو برگ نوشته بود و  نامه در سه صفحه تمام شده بود و پشت صفحه دوم  وسط آن همه سفیدی با خودکار سبز نوشته بود

                    دلم برایت تنگ می شود

صبح که توی مترو بودم چشم هایم را بسته بودم و سرم را به عقب تکیه داده بودم و جمله بالا را می دیدم اشکم روان شد چشم هایم را که باز کردم صورت زن دستفروش روبرویم بود که مدتی نگاهم کرد و گفت: گریه نکن

 

 

 

شاید این آخرین نوشته من از معدود نوشته های سال اسب باشد امیدوارم سال گوسفندی خوبی داشته باشید این اسب که خیلی جفتک پراکند خدا کند بعبعی که دارد می آید بعبعی خوبی باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:6  توسط منجوق  | 

روز اولی که کارم را شروع کردم. کلی برای من سخنرانی کرد از درست و غلط و وظیفه و حق شناسی و قدردانی و اینکه من به توصیه کسی نه کسی را استخدام می کنم و نه اخراج.

چند وقت پیش یکی را اخراج کرد و من شاهد بودم که به خاطر بدگویی یکی از همکارهاست. اما کسی نمی دانست. حالا چند روز است که کارمند اخراجی برگشته و معلوم شده که از بالا فشار آمده که یا ایشان برمیگردد سرکار  یا ....... را رو می کنیم.

من از این همه فساد در این سیستم خسته ام. خیلی هم خسته ام. حتی اگر مستقیما مربوط به من نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:55  توسط منجوق  | 

 

 

Flower flower on her pants

My baby dance  

My flower dance

Sakine my cosin dance

I will Kill for your tall

Evry body want dance, So dance

I say goodby my mother

My Mother Vooooo, my flower voooo, sakine my cosin dance

I go around  your head

I go around your body

 اگر دلتان می خواهد اصل شعر و ترجمه آن را به فارسی بخوانید بفرمایید خانه لیمو ترش

http://sadafmkh.blogfa.com

و مدیونید اگر فکر کنید زبان انگلیسی من در این حد است  . فقط یرای کمی تغییر حال و هوا  بود هر چند دل همه امان این روزها برای اسیدپاشی ها خون است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:35  توسط منجوق  | 

  یادم هست یکبار مادرم از بیرون آمد. خیلی ناراحت و برافروخته بود گفت: منجوق از من به تو وصیت  اگر یک روز دیدی یک نفر افتاده توی گل و مرداب حتما پایت را بگذار روی سرش و فشار بده برود توی گل یک وقت دستش را نگیری بیاوری بیرون که بعدا خودت را هل می دهد توی مرداب یا در بهترین حالت می گوید من بودم که تو را نجات دادم . من آن روز معنی حرف مادرم را نفهمیدم ولی هر چه روزهای بیشتری گذشته به حرف مادرم رسیده ام.

برای شما هم پیش آمده ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:0  توسط منجوق  | 

نمی دانم الان آن دنیا در چه حالید؟ هنوز دارید تقاص پس می دهید؟ توبه کرده اید؟ بخشیده شده اید؟ اما می دانم امروز در بارگاه الهی و میان مدعیانی که چادر از سرشان می کشیدید و می ترساندیدشان رو سفید شده اید. حتم دارم که امروز زنانی که از شما شاکی بودند لب به دندان گزیدند و بخشیدندتان. امروز وقتی آن مرد قد بلند با ریش های سیاه که پیراهنی مشکی با شلوار طوسی به تن داشت و حاجی صدایش می کردند ، مثل شمر در مترو را با کلیدش باز کرد و با آن شتاب  آمد توی واگن خانمها همه ما زنها مثل شاکیان شما از جا پریدیم.  بیشتر  از همه فروشنده های زن ترسیدند . با چنان تحکمی ساکهایی که تویشان آدامس و خرت و پرت برای فروش بود را از دست فروشنده ها کشید که بعید می دانم شما چادر را به آن محکمی از سر کسی کشیده باشید.  التماس زنها را برای پس گرفتن اجناسشان باید می دیدید. و مقایسه می کردید که مدعیان شما بیشتر ناله کرده اند یا این زنها؟ زنان شاکی شما  نمی خواستند شرف و آبرویشان را در معرض دید بگذارند و زنان امروز می خواستند ممر درآمدی داشته باشند  چون واگن بانوان مترو  بهتر از دست فروشی کنار خیابان است. چون میان زنها فروشندگی کردن امنیت بیشتری دارد تا توی مغازه های اجاره ای که خیلی هایشان توان بالا زدن کرکره اش را هم ندارند چون واگن مترو امن تر از کار کردن برای صاحب کارهای مرد و کار کردن در مغازه های اجاره ای است. چون این زنها هم می خواهند شرافتمندانه کار کنند نمی خواهند همراه با تن خود شرف و آبرویشان را بفروشند. من شهادت می دهم که آن دوباری که شاهد بودم زن روس.پی  را می گرفتند  مامور چنین غضبی از خود نشان نداده بود . من ندیده ام با زن چیب بر این طور با شدت عمل برخورد کنند. امروز سرتان را بلند کنید حتم دارم بخشیده شده اید . چون حاجی  به همین هم اکتفا نکرد دست کرد و از میان لباس زیرهایی که ضبط کرده بود یک ش.ورت قرمز را بیرون کشید  در حالی که با دوتا همکار آبی پوشش حرف میزد مشتش را کرد توی آن و دور مچش تاب داد. حتم دارم امروز  شاکیانتان شما را بخشیده  باشند.

حتم دارم امروز بخشیده شده اید  حداقل شما تظاهر به دیانت نمی کردید.  مکه هم نمی رفتید نمار هم نمی خواندید. شک ندارم این حاجی ما همین ماه محرم آینده وقتی روضه خوان روضه حضرت زینب را بخواند که چطور یزیدیان حجاب از سرشان کشیدند گریه خواهد کرد و به سرو صورت خودش خواهد زد. 

سرتان را بالا بگیرید حتم دارم امروز رو سفید شده اید. حتم دارم  مادربزرگ های ما امروز شما را بخشیده اند.

پ.ن.  آنقدر این صحنه عیر منتطره بود که وقتی قطار به ایستگاه صادقیه رسید تازه به خودم آمدم و فهمیدم چه صحنه ای دیده ام و تازه یادم افتاد که دوربین همراهم بوده . تنها کاری که توانستم بکنم این بود که رفتم و به انتظامات و گله کردم که این حاجیتان خیلی حاجی است. آن لحظه دلم برای خانم کار و عبادی تنگ شد و با خودم فکر کردم چقدر از این بانوها در این کشور کم داریم و یادم افتاد که مجری بیست و سی با چه لحنی می گفت خانم نوبل!!!! .

ما کلی از این بانوان نوبل کم داریم که یا از ما حمایت کنند و یا مرافبت از خودمان را به ما بیاموزند .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:6  توسط منجوق  |