نمیدانم چقدر از متون قدیمی خوشتان می آید اما من خیلی دوستشان دارم به خصوص اگر واقعیت هم داشته باشند آن هم واقعیت تاریخی. تاریخ بیهقی یکی از این کتاب هاست به قلم ابوالفضل بیهقی که من واقعا عاشق نثر و زبان نویسنده هستم یعنی اگر روزی به من بگویند می توانی یک آرزو بکنی که اجابت شود حتما می گویم که دلم می خواهد او و استادش بونصر مشکان را ببینم. یک نمونه را از متن کتاب بی دخل و تصرف مثال می آورم  تا خودتان قضاوت کنید . یعنی کاملا می توانید تصور کنید و بخندید.

 قضیه این است که سلطان مسعود بعد از شکست هایی که از طغرل سلجوقی می خورد  و در مسیر بازگشت به نیشابور توسط سپاه او تارومار می شود و به ناچار به سمت غزنین می رود و در راه لشکر ش  از بی آبی و بی علوفه گی برای اسب ها  و شبیخون سپاه طغرل چندپاره می شوند بعد از رسیدن به آبادی و بیتوته دستور می دهد تا مجلس شراب ترتیب دهند شاید برای اینکه کمی تسکین بیابد .

متن کتاب:

« امیر گفت: عدل نگاه دارید و ساتگین ها برابر کنید تا ستم نرود. پس، روان کردند ساتگینی هر یک نیم من و نشاط بالا گرفت و مطربان آواز برآوردند.

بوالحسن پنج بخورد و به ششم سپر بیافکند و به ساتگین هفتم از عقل بشد و به هشتم قذفش افتاد و فراشان بکشیدندش. بوالعلای طبیب در پنجم سر پیش کرد و ببردندش. خلیل داود ده بخورد و سیابیروز نه و هر دو را به کوی دیلمان بردند. بو نعیم دوازده بخورد و بگریخت. و داود میمندی مستان افتاد. و مطربان و مضحکان همه مست شدند و بگریختند. ماند سلطان و خواجه عبد الرزاق. خواجه هجده بخورد و خدمت کرد رفتن را. و با امیرگفت: بس، که اگر بیش از این دهند، ادب و خرد از بنده دور کند. امیر بخندید و دستوری داد  و برخاست و سخت به ادب بازگشت. و امیرپس از این می خورد  به نشاط و بیست و هفت ساتگین نیم منی تمام شد. برخاست و آب و طشت خواست و مصلای نماز و دهان بشست و نماز پیشین بکرد و نماز دیگر کرد و چنان می نمود که گفتی شراب نخورده است و این همه به چشم و دیدار من بود که بوالفضلم و امیر بر پیل نشست و به کوشک رفت.»

تصور کردید که بیهقی با آن چشم های بادامی اش یک گوشه نشسته و همه را زیر نظر گرفته و پیمانه های همه را یک به یک می شمرده است تا  بیاید بنویسد؟ خیلی آدم جالبی بوده با این دقت نظرش. مگر نه؟

حالا اینها را خواندید نگویید قدیمی ها چه ظرفیتی داشتند به نظر من که غلظتش خوب نبوده.

ساتگین:  ظرف شراب خوری

قذفش افتاد: به دشنام دادن افتاد

مضحکان:  کسانی که مجلس را گرم می کنند

دستوری داد: اجازه داد

مصلای نماز: جانماز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 12:43  توسط منجوق  | 

یعنی اگر فقط و فقط یک درصد فکر می کردم که اشتباه کردم و استعفا دادم، آن هم با تماس رییس محترم سابق و درخواست ایشان مبنی بر بازگشت به کار با شرایطی افتضاح تر از قبل کاملا رفع شد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 13:35  توسط منجوق  | 

تنها نتیجه ای که از این بازی گرفتم این بود که  ما قادر به هر کاری هستیم مشروط به این که خوب مدیریت بشویم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 23:34  توسط منجوق  | 

نمیدانم چند نفرتان حسن باقری را می شناسید . یا اصلا چند نفرتان اسمش را شنیده اید. راستش من خودم هم تا همین چند سال پیش نمی شناختمش تا اینکه مستند " آخرین روزهای زمستان" را دیدم. حسن باقری از نخبه های جنگ بوده . همانی که به اصطلاح نیروهای نظامی ایران را در اوضاع قاراشمیش اوایل جنگ جمع و جور کرده و طراح عملیات های بزرگی مثل آزادسازی خرمشهر و شکست حصر آبادان بوده است. 

حسن باقری از مهر 1359 تا بهمن 1361 در جبهه است و در همین مدت کم با هوش و فراست و مدیریت بی نظیرش  و تلاش بی وقفه و مستمر کارهایی می کند کارستان. حسن باقری  یک متخصص تمام عیار  است. طراح عملیات است . کسی که جزئیان را می دیده دقیق بوده در عین حال جان نیروهایش برایش با ارزش و مهم بوده . و حتی برایش مهم بوده که جنازه شهدا جا نماند.  او شادی بزرگی را به همه ایرانیها هدیه کرد و غرور زخمی آنها را التیام داد. 

دیروز تمام مدت از 7 صبح تلویزیون روشن بود برنامه ها این طوری بودند: مدام صحته های جنگ نشان داده می شد و بعد صحبت جهان آرا بود و بعد مارش آزادی بود و تکرار جمله " خرمشهر را خدا آزاد کرد" به نظر شما این ریتم برنامه چه چیزی را به ذهن بینندگان یا شنوندگان القا می کند؟  

به نطر من این دو کلمه را: مقاومت و  توکل بر خدا .

از قضا هر دو هم خوبند اما یک چیزی میان این دو کلمه جایش خالی است جهان آرا نماد مقاومت است و جمله" خرمشهر را خدا آزاد کرد" علیرغم منظور اصلی گوینده اش در آن زمان ، وقتی بلافاصله بعد از مقاومت می آید به مفهوم این است که فقط مقاومت کافی است و لازم نیست کار دیگری بکنی بنشین و منتظر رحمت خداوندی باش و کلا عقل و درایت و کاردانی را بی خیال شو .  چرا؟ چون به هیچ یک از اقدامات، تفکرات ،تلاش ها و برنامه ریزی های انسانی که امثال حسن باقری انجام دادند اشاره ای نمی کند. 

 حداقل توی این چند تا کانالی که زیرو رو کردم یک کلمه از حسن باقری گفته نشد. و یا اگر هم در کانالی گفته شده ( که من ندیدم) حتم دارم که به اندازه یک دهم جهان آرا نبوده است . تمام مدت از جهان آرا صحبت بود . جهان آرا به خودی خود برای من و تمام ایرانیها ستودنی است. اما جهان آرا نماد غیرت است و مسوولیت و شجاعت . امروز تمام مدت تلویزیون شجاعت و مقاومت را به ایرانیها مخابره کرد و در عوض کلمه ای از هوش ، فراست ، کاردانی و مدیریت را مخابره نکرد و سکوت کرد.  چیزی که در بیشتر ادوار تاریخ معاصر استعماریمان نداشته ایم و تا دلتان بخواهد شاخ و شانه کشیدن  و زجر دیدن و  کشتن و کشته شدن و فداکاری و به پیشواز مرگ رفتن داشته ایم. 

خودتان قضاوت کنید چند بار اسم حسن باقری را شنیده اید و چند بار  اسم  فهمیده را؟  فهمیده  نوجوانی  بود که در بهترین حالت باید بگویم از سر غیرت که احساسی بسیار قوی است، آن طور عمل کرد اما باقری یک متخصص است . و برای ما جهان سومی ها  البته که باید احساسی عمل کردن مهم تر  باشد و نه از روی تدبیر عمل کردن . برگردید به عقب . به همه حوادث چند سال اخیر از فوتبال تا رای گیری و . چقدر فهمیده عمل کرده ایم و چقدر باقری؟ 

دلم برای باقری تنگ شده است دلم برای همه آنهایی که کارهای اساسی کرده اند تنگ شده ، خسته ام از اینکه  که گوشم از خود به کشتن دادن ها پر شده . خسته ام از مصادره شدن ش.هدا و فرماندهان متخصص  و مدیری که حرفی از آنها در میان نیست و امواج فقط  فرهنگ مرگ چشم و گوش بسته را  مخابره می کنند . دلم به اندازه ای برای باقری و یا فکوری و . . .  تنگ شده  که برادر کوچک باقری توی فیلم می گوید که  در همان روزهای جنگ و شلوغی اوضاع ، چقدر حسرت در کنار برادرش بودن را داشته است و یک بار  برادرش او را بغل کرده و او هنوز می گوید که آن در آغوش کشیده شدن از طرف برادرش چفدر به او چسبیده است.  امروز خیلی دل تنگشان بودم خیلی.

پیشنهاد می کنم مستند " آخرین روزهای زمستان " را ببینید. این فیلم به صورت شمارش معکوس زندگی حسن باقری از زمان حضور در جنگ  تا زمان شهادت در 27 سالگی را روایت می کند.  و البته اصلا نمی دانم از کجا میشود پیدایش کرد. اعتراف می کنم وقتی این فیلم را دیدم واقعا احساس شرمندگی داشتم . نه در برابر کارهایی او کرد بلکه از خودم شرمنده بودم که در زندگیم چقدر کم از عقل و هوشم استفاده کرده ام . و دقیقا برای همین می گویم ببینیدش چون حسن را یکی مثل خودتان پیدا می کنید اما با این تفاوت که او فکر می کند. 

 و صفحه این فرمانده مدیر و مدبر را در ویکی پدیا بخوانید.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%

D9%86_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%B1%D8%AF%DB%8C

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 8:10  توسط منجوق  | 

من پوست میوه و سبزیجات و چیزهای بازیافتی را بیرون نمیریزم توی بالکن خشکشان می کنم و بعد پودرشان می کنم و میریزم پای گلدان ها . حالا نقطه یک کپه از آنها را پیدا کرده و مال خودش کرده می رود می نشیند روی آنها و می خوردشان  اغلب وقت ها به جای اینکه در بغل من چرت بزند روی همان ها چرت میزند. حالا جالبه که پوست خیار تازه را بهش میدهم نمیخورد اما خشک شده اش رو خرپ خرپ می جود. دیروز تمام روز آنجا بود می جوید بعد می رفت توی آفتاب برای خودش لم میداد تا شب که در بالکن را بستم و آوردمش داخل تا 2 ساعت نشسته بود جلوی در بالکن و خودش را چسبانده بود به در و هی روی دوپا بلند میشد و سرک میکشید که آن کپه غذا چی شده. تا اینکه گرفتمش و گذاشتمش توی خانه اش . و خودم تمام شب به خاطر پشه هایی که آمده بودند داخل  کباب شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 10:39  توسط منجوق  |