توی خواب  من یک مرد بودم.لباس سربازهای روس توی جنگ جهانی دوم تنم بود پالتو بلند و کلاه و پوتین . مسلح نبودم. توی ایستگاه راه آهن منتظر بودم تا قطار برسد. کنار ریل ایستاده بودم . آن طرف ریل و به موازات آن در فاصله چند متری یک جاده بود که ماشین های جنگی و کامیون از آن رد می شدند. یک خاکریز  جاده را از چشم پنهان می کرد فقط از رفت و آمد ماشین ها می فهمیدی که آنجا یک جاده است. نزدیک رسیدن قطار بود و من با عجله لباس پوشیده بودم  اندازه ای وقت داشتم که قطار برسد و داشتم بند پوتینم را می بستم که قطار وارد ایستگاه شد یک باره صدای انفجاری آمد و قطار و کامیونی توی جاده با صدای بلند ترمز  همزمان متوقف شدند.  من همانطور سرجایم ایستادم. کارکنان و سربازها هجوم بردند سمت جاده می گفتند گودال بزرگی آنجا درست شده و فاجعه و   قتل عام بزرگی اتفاق افتاده است. با خودم فکر کردم رفتن من که فایده ای ندارد آنها همه اشان کشته شده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 7:49  توسط منجوق  | 

توی خوابگاه آدم ها با تکیه کلامها یشان شناخته می شوند . من سه جمله معروف داشتم که در مواقع مختلف آنها را می گفتم." خدایا ممنون که خواب را آفریدی، خدایا ممنون که آب را آفریدی و خدایا ممنون که حمام کردن را آفریدی"

توی زندگیم این دومین باری است که از خوابیدن می ترسم. آن هم به خاطر دیشب است. داشتم به خودم می پیچیدم که از خواب پریدم اما با این حال چشمهایم باز نمی شد. مغزم همزمان داشت چندین مساله را با هم حل می کرد. اعداد و فرمول ها ی ریاضی، کلمات اتگلیسی ، جملات کتاب حیات یحیی و شطرنج. چنان فشار محاسباتی توی مغزم بود که مثل رولت دور خودم می پیچیدم. با دو دستم سرم را گرفتم و سعی کردم تمرکز کنم و به منظره یک روز زمستانی فکر کنم مدتی طول کشید تا موفق شدم و بعد بلافاصله به خواب رفتم. 

خواب دیدم به همراه یک عده از جمله مادرم رفته ایم به یک مراسم و حالا مراسم تمام شده و من و مادرم داریم دنبال اتوبوسی که با آن آمده ایم می گردیم در همه جای شهر گرد خاکستری مرگ پاشیده شده بود و همه رنگ ها و ساختمانها و درختها زیر یک لایه خاکستر بودند. مادرم جلوتر از من راه می رفت و من فقط پشت سرش را می دیدم که خاکستر روی چادرش پاشیده شده است. مادرم اتوبوس را از دور دید. اتوبوس سر خیابان فردوسی هم توی شهر خودمان جلوی بانک ملی و هم توی خیابان فردوسی تهران حلوی سفارت انگلیس ایستاده بود و داشت حرکت می کرد.  مادرم به سمتش دوید تا نگه داردش و من برسم اما اتوبوس حرکت کرده بود . داد زدم

- مادر ندو نمی رسی بیا با اتوبوس بعدی می رویم .

مادرم ایستاد. زنی جلوتر از مادرم داشت دنبال اتوبوس می دوید او هم چادر سرش بود و خاکستر روی چادرش. او را هم از پشت سر می دیدم زن قد بلند لاغری بود. اتوبوس برای او نگاه داشت  من به مادرم گفتم

- بدو الان نگه داشته

و خودم به سرعت دویدم و از مادرم جلو زدم و به اتوبوس رسیدم و درش را  گرفتم و به راننده گفتم

- نگه دار مادرم هم برسد.

مرد راننده پایش را گذاشت روی ترمز . تا مادرم برسد توی اتوبوس را نگاه کردم صندلی هایش قرمر آلبالویی با روکش آبی کدر بود و من تن و بدن هیچکدام از مسافرها را ندیدم فقط پاهایشان را می دیدم که داخل کفش از صندلی ها آویزان بودند. فقط صورت راننده را دیدم مرد میانسال سفید رو با موهای مشکی و چشمهای درشت مشکی بود با خودم فکر کردم تا مادرم برسد بهتر است من سوار شوم تا بقیه خیلی معطل نشوند. پای راستم را بلند کردم تا بروم داخل که راننده با شدت پایش را کوبید روی گاز و  اتوبوس حرکت کرد. آویزانش شدم تا نگه دارد. تا مسافتی رانندگی کرد بعد دید من ول کن نیستم پیچید توی پیاده رو . من در اتوبوس را که هم چنان باز بود می کوبیدم به دیوار سفارت .  تمام مدت مادرم از پشت سر فریاد می زد

- نه! نه! نه! ندو! تو نه! تو نه! من باید سوار بشوم

 و راننده هم مدام با دستش به من اشاره می کرد که از ماشین دور شوم و می گفت 

- مگر دیوانه شده ای؟

راننده دوباره خواست ماشین را ببرد توی خیابان .من مانعش شدم و اتوبوس افتاد توی جوی آب. اتوبوس گیر افتاد  یک نفر از مسافرها که نامریی بود به راننده گفت

- ولش کن تو راه خودت رو برو و ما را برسان

اما راننده در حالی که با صدای بلند می گفت بگذار ببینم این دیوانه چرا این طوری می کند پیاده شد . من از ترسم دویدم و دور شدم. صدای راننده هم چنان از پشت سرم می آمد که عصبانی بود . عرض خیابان را که رد می شدم  از یک لایه زرد و نارنجی رد شدم و وارد دنیای زنده ها شدم و دیگر نه صدای مادرم می آمد و نه صدای راننده و نه صدای اتوبوس ها. و چند ساعتی خوابیدم. صبح که بیدار شدم تازه فهمیدم که چرا نگذاشتند من سوار اتوبوس شوم.

پ.ن. نمی دانم چرا این قدر میان دنیای مرده ها و زنده ها می گردم. و البته باور کنید من نه اهل م.خدر هستم و نه الکل و امشب می ترسم که بخوابم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 1:10  توسط منجوق  | 

بعید می دانم کسی قصه خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را نداند. هر کدام از ما این دو قصه را جداگانه خوانده ایم و لذت برده ایم. دو قصه ای که نویسنده آنها یک نفر است. 

شیرین شاهزاده خانمی ارمنی است که بعد از عمه خود به سلطنت خواهد رسید. او عاشق ولیعهد ایران یعنی خسرو می شود که تاج و تخت را رها کرده و به خوشگذرانی روزگار را می گذراند. شیرین از عشق خسرو به خود استفاده می کند و او را ترغیب به باز پس گرفتن تاج و تخت می کند خسرو به روم رفته و با کمک آنها تاج شاهی را پس می گیرد و در برابر آن با مریم شاهزاده رومی ازدواج می کند. شیرین به کرمانشاه می رود اما آنجا با شنیدن خبر ازدواج خسرو وارد شهر یا قصر نمی شود. و بیرون شهر اردو می زند . و تا بعد از مرگ مریم که خسرو با زنی به نام شکر رابطه دارد  بیرون قصر و با سرافرازی و با حفظ شان خود می ماند . تا زمانی که خسرو به اشتباه خود اعتراف می کند و با او ازدواج می کند.

لیلی دختر عربی است که در مکتب خانه، قیس عاشق او می شود. خانواده بعد از فهمیدن اینکه قیس عاشق دختر آنهاست لیلی را در خانه حبس می کنند بدون اینکه بدانند لیلی هم دل در گرو قیس دارد. سالها می گذرد و در این مدت لیلی کنج خانه گریه می کند و به  زور به عقد مرد دیگری درمیآید و در این سالها مجنون هم یک چشمش اشک است و یک چشمش خون و آه می کشد و آواره بیابانها می شود و تازه پس از مرگ شوهر است که مادر لیلی به عشق دختر خود نسبت به قیس یا همان مجنون پی می برد آن هم از طریق یک واسطه.

در اینکه نظامی هردو را به زیبایی به نظم درآورده شکی نیست و خواندن آن ها هر دو لذت بخش است. اما در کنه قصه چیز دیگری است. یک داستان قبل از هجوم عرب و تزریق فرهنگ آنها به ایران اتفاق افتاده و قصه دوم قصه عاشقی عرب است.  به نظر شما نظامی فقط می خواسته شعر بسراید؟ یا فقط قصه ها برایش جالب بوده اند و خواسته آنها را ثبت کند؟ یا مطلب دیگری را می خواسته بگوید؟

نظراتتان را که گفتید بخش سوم را که یادداشت" محمد کرانی " بر کتاب" سیمای دو زن" است را برایتان خواهم نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 16:35  توسط منجوق  | 

جمعه به اندازه کافی خودش دلگیر است. تو که رفتی تا ساعت شش سینک پر از ظرف بود. خانه به هم ریخته بود فقط صبحانه خوردم و تا ساعت 6 عصر روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و نقطه هم پایین پایم و کنار میل دراز کشیده بود نه من ناهار خوردم و نه او دست به جعفری ها و کاهوها زد. توی خیالم داشتم این مدت را مرور می کردم یاد آن روزی که حمید پشت موتور شماره تو را به من داد و من زنگ زدم و از همان موقع شروع شد. یاد کوچه برزگر را کردم یاد آن صاحبخانه با کلاسمان توی ولیعصر که تا همین اواخر هر وقت یادش می کردیم با هم قرار می گذاشتیم برویم دیدنش و آخر هم نرفتیم. یاد آن کبابی مختاری ، کوفته تبریزی نزدیک راه آهن، یاد شب های سینما که تا پای پیاده برسیم خانه ساعت 12 نصف شب را هم رد کرده بود. یاد پیترایی توی بزرگمهر ، یاد جمعه بازارهایی که باهم رفتیم ، یاد منیژه فالگیر، یاد اسد و یاد اون مرد یک میلیونی که برای اجاره زنگ میزد ،دشت لاله گچسر ، یاد عروسی زهرا، سفر بندر عباس و اردبیل و  یاد خریدهای یکسانی که می کردیم  یاد سوزن  دوزی هایت، شال های بافتنی  و تابلو درخت بهاری که برایم درست کردی، تو که رفتی بخشی از زندگی من، یخشی از خاطرات من را کندی و با خودت بردی .

آنقدر فکر کردم تا این که دیدم نقطه روی سرامیک ها ولو شده ترسیدم فکر کردم مریض شده و دارد می میرد .   اگر نقطه نبود همان طور توی افکارم مانده بودم اما بلند که شدم و ظرف ها را شستم و خانه را مرتب کردم  و چیزی سر هم بندی کردم تا گرسنگی را رفع کنم . دیدم نقطه هم دارد جعفری هایی را که تو آورده بودی به دندان می کشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 15:53  توسط منجوق  | 

 خواب دیدم دانشجوی  دانشگاه شهید بهشتی هستم. رفتم برای مشاوره . مشاور یک ملوان جوان بود که پشت میزی در سالن دانشگاه تهران نشسته بود . درباره خلاقیت مشاوره داد و گفت:

حق مشاوره می شود 90 هزار تومان.

گفتم دکتر اینجا دانشگاه است و باید دانشجویی حساب کنی.

پرسید به تو چقدر گفته اند؟

گفتم 600 یا 700 تومان .

گفت: این نرخش نیست .

گفتم : ولی قیمتی که تو می گویی  حتی وقتی آدم خواب نباشد هم گران است  تو بیداری اکثر حق مشاوره ها 50 یا 60 هزار تومان است. اگر می دانستم این قدر گران است در بیداری می رفتم مشاوره تازه کلی هم حق انتخاب داشتم.

گفت: برو از هرکس می خواهی قیمتش را بپرس من باید بروم

رفتم از دربان بیمارستان مصطف.ی خم.ینی  بپرسم. توی دالان درازی با کلی مهمان نشسته بود سر سفره افطار .

گفتم: سلام خسته نباشید

دربان داشت لقمه اش را می جوید. زنی  از میان مهمان ها که گرما بی حالش کرده بود لقمه اش را قورت داد و  رو به من گفت: ساغ اول(ممنون )، معصومه چوخ تررمشده ( معصومه خیلی عرق کرده بود) . 

جای گلنار خالی بود فهمیدم گلنار خیلی وقت است که مرده و من خبردار نشده ام. برگشتم پیش دکتر . دکتر توی یک خیابان که یک طرفش دیوار و طرف دیگرش فنس بود پراید سفیدش را روشن کرده بود و دورش می چرخید و توی دستش یک روبان سیاه مچاله بود. خیابان را می شناختم اما نمی دانستم اسمش چیست. رفتم تا کوجه بچگی ها و پروین و لیلا را دیدم با اینکه پروین شش سال از لیلا بزرگتر بود اما هر دو هم سن من و 10 ساله بودند.  رفتم اتاق پروین نور از توی پنجره می تابید مادر پروین توی آشپزخانه بود رو به فبله ایستادم  و در حالی که قلپ قلپ از توی بطری آب می خوردم  از پروین پرسیدم : زیبای خفته هنوز بیدار نشده؟

حالا هر کس جراتش را دارد این خواب را تعبیر کند . در ضمن شام سنگین و مکروه هم نخورده بودم گفته باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:2  توسط منجوق  |